تبلیغات
کلوپ پاییزی جوسیکا94 - رمان صدای قلب کریستال (قسمت اول)
رمان صدای قلب کریستال (قسمت اول)
:iconpartyxglam::iconpartyxglam:



خوب اگه هنوز قلبت واینستاده وهنوزداری نفس می کشی

بدوبرو ادامه

می گم چیزه نظربدین خواهشااگه ندین قسمت بعدی وجودنداره گرفتی



:iconpartyxglam::iconpartyxglam:
صدای قلب کریستال قسمت اول

 

 

همه چیز به خوبی وخوشی بود که حادثه ی اتش سوزی در قصررخ داد کریستال 13سال داشت و دختریه اشراف

 

 زاده بود پدرش برادرناتنی امپراطورسرزمینشون بود امپراطور همسرش یه دختربه دنیااورده بود وبعدازاون

 

نتونست که پسربه دنیا بیاره برای همین قانونن تاج وتخت به مالکیت پدر کریستال بود ولی

 

امپراطورهنوزامیدداشت وتاج وتختش رو به برادرش نمی بخشید به همین خاطر پدرکریستال تصمیم گرفت خودش

 

تاج وتخت روبه مالیکت خودش دربیاره اون می خواست اتش سوزی بزرگی درقصرراه بندازه واون این کاررو

 

درتولد 10سالگی دخترامپراطور انجام داداون بااینکه می دونست همسرخودش ودوتاختراش تومراسم شرکت دارن

 

ولی هیچ اهمیتی نداد وبراش مهم نبود که اونادراتش سوزی مثل بقیه جونشونو ازدست بدن همه ی اشراف زاده

 

هادرقصربرای تولد شاهزاد سرزمینشون جمع شده بودن کریستال وخواهرومادرش هم دربین اشراف زاده ها

 

حضور داشتن جشن شروع شده بود وپدر کریستال قصررو بانقشه ی قبلی به اتش کشیداون طوری نقشه خود

 

روطراحی کره بود که انگار مقصراصلی خودامپراطور هنوز اتیش به محل جشن نرسیده بودکه کریستال بوی

 

اتش سوزی رو حس کرد اون محل جشن روترک کردتاببینه چه اتفاقی افتاده که درزمین روغن های که به همه

 

جامالیده شده بودن رو دید روغن هارو دنبال کرد تابه محلی که پدرش دراون محل حضور داشت رسید اون فقط

 

کارگرای روکه روغن هارو باخودشون حمل میکردن رومی دیدهمون لحظه پدرش رودیدکه باصدای بلند میخنده

 

ومی گه تاچنددقیقه ی دیگه محل جشن باخاک یکسان میشه و من امپراطور این سرزمین میشم

 

هرکلمه ای که کریستال ازپدرش می شنید نفرتش بیش ترمیشد ولی اون زود به محل جشن برگشت تا همه

 

روباخبرکنه ولی دیگه دیرشده بود همه جای محل جشن باخاک یکسان شده بود اون توزمین سربازای بی گناهی رو

 

می دید که بدنشون اتیش گفته بود وجونشونو ازدست داده بودنهمین طورکه جلوترمی رفت افراد بی گناه بیش تری

 

می دیدو هرلحظه نفرتش بیش ترمی شد وقتی جلوتررفت دیگه نتونس جایی روببینه چون دوده ی اتیش نمی زاشت

 

ولی اون همینطوری دورخودش می چرخید تاشاید مادروخواهرشو پیداکنه ولی نتونس جایی روببینه وناامیدشده

 

بود برای همین زمین نشسته بودگریه می کرد یه مدت کوتاه گذشت تااینکه صدای شنیدکه می گفت کریستال

 

توکجایی اون دنبال صدارفت وقتی رسیددیدمادرش اونو صدامیزد ولی کنارمادرش خواهر5سالشو دید که ازدوده

 

ی اتش خفه شده بود وقتی به مادرش نگاه کرد دستای پیله شدش رودیدو ازدیدن اون صحنه فقط گریه میکرد

 

مادرش بهش گفت کریستال بایدبری توبایدزنده بمونی توبایدزندگی کنی برو کریستال نمی رفت ولی وقتی حرفای

 

پدرش یادش افتاد می خواست زندگی کنه تاازاون انتقام بگیره برای همین اون ازحادثه ی اتش سوزی فرارکرد

 

ورفت اون تونست زنده بمونه وحالا کریستال 18سالشه 


پایان قسمت اول نربدین لطفا


[ چهارشنبه 25 شهریور 1394 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ کریستا ادگار ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب