تبلیغات
کلوپ پاییزی جوسیکا94 - رمان صدای قلب کریستال قسمت دوم
رمان صدای قلب کریستال قسمت دوم


قسمت:دوم                                         نویسنده:جوسیکا 94

موضوع این قسمت:گذشت 5ساله کریستال                   شخصیت های جدید استاد  ریجی  شاگرادن استاد

نماد قسمت دوم::iconkawaii-desings:

--------------------------------------------------------------------------------


:happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce::happybounce:

Pack de 5 Renders de Ao Haru Ride by sakucitah


 

قسمت اول رمان توجایی تموم شدکه گفتم کریستال الان 18سال داره یعنی 5سال ازاون حادثه می گذره قسمت دوم

 

گذشت 5ساله ی کریستال رومی گه پس ادامه یادت نره

 

زمانی که کریستال فقط 13سال داشت دورانی سخت برای کریستال بود کریستال نه می تونست برهخونشون ونه

 

 جای برای زندگی داشت اون می ترسیدتوشهربمونه وامپراطوراونو پیداکنه برای همین اون به سمت جنگل

 

فرارکرد و5سال رودرجنگل زندگی کرد بااینکه می تونست به یه شهردیگه بره ولی بازم می ترسیدوبه جنگل رفت

 

اولین روزی که توجنگل بود وحشتناک ترین روززندگیش بود چون دورو برش پرازحیوانات درنده بود واون

 

کاری نمی تونست بکنه کریستال زیرپاشو نگاه کرد وسنگ های بزرگی دید اون سنگاروبرداشت و به سمت

 

حیوانات وحشی پرتاب کرد وبعدفرارکرد وقتی فرارمی کرد پاش به یه سنگ می خوره وقلت می خوره ازیه دره

 

پرت می شه واون بی هوش می شه ساعت هاهمین طوری بیهوش شده بود که خوشبختانه نزدیک دره پیرمردی

 

زندگی می کرد پیرمرد سحرگاه هرروز ازکناردره ردمی شد وصبح  روزبعد که کریستال ازدره پرت شده بود

 

پیرمرد مثل همیشه ازکناردره رد می شه وقتی رد می شدکریستال رومی بینه که به دره پرت شده خودش روبه

 

پایین دره می رسونه وکریستال روبه خونه ی خودش می بره شایدخیلی هاتون بگین ازدره پرت شده پس چرانمرده

 

محض اطلاع عمق دره کم بودوکریستال جون سالم به دربرده

 

کریستال وقتی بهوش میادو چشماشو بازمی کنه می بینه که توی یه کلبه ی قدیمیه وصدای پیرمردو می شنوه که

 

می گه داشتی ازدست حیوانات فرارمی کردی کریستال می شینه روی تختو می گه شما کی هستین اینجاکجاس

 

پیرمرد توپاسخ بهش می گه معلومه که یه اشراف زاده ای من اینجاچیزی ندارم که لایق شماباشه فقط می تونم

 

 بعدازاینکه کاملا خوب شدین شمارو به شهرببرم

توهمین گفتوگو ها یه صدای به گو میرسه که میگه استاد شماخونه این منم ریجی:)

 

پیرمرد که همون استاده به ریجی میگه صبرکن الان میام پیرمرد:خوب من دیگه بایدبرم بهتره استراحت کنی

 

اینومیگه ومیره کریستال بخودش میگه  اون پیرمرده استاده پس یعنی اون یه حرفه ای بلده بهتره ببینم کجا میرن

 

کریستال اونارو تعقیب میکنه ولی ریجی می فهمه واروم توگوش استاد میگه فک کنم کسی دنبالمونه پیرمرد

 

 یااستاده میگه بزاربیاد مهم نیس ریجی ولی استاد می خواین اون بفمه ما کجامیریم استاده میگه اون دخترپاکیه

 

حضورش برای مااسیب نمی رسونه کریستال متوجه میشه که اونافهمیدن که کسی اوناروتعقیب می کنه ولی نمی

 

 تونه به راهش ادامه نده وبراش مهم نیس که اونابفهمن یانه بلاخره به کوهستان محل تمرین استاد وشاگرداش

 

رسیدن کریستال ازدورای می ایسته وباخودش میگه ی پیرمرد واین تشکیلات نمی تونم برم تو پس چیکارکنم باخودش می فکره واون ورو این ورو نگاه میکنه می


بینه یه درخت هس ازدرخت می ره بالا وقتی به بالای درخت می رسه حرفای پیرمردو شاگرداشو می شنوه تااینکه ریجی میادپیش استاد وبهش می گه

استادبچه ها امادن تا تمرین روشروع کنیم استاد می گه امروز درس تیراندازی رویاد می دم کریستال اینو می شنوه وباخودش به فکرمیره حواسش به خودش


نبود که ازبالا پرت می شه درس جلوی پای استاد بعد باشرمندگیوخجالت های فراوان پا میشه ومی گه خرگوش من روندیدین اینجا نیومده ازنگاه تلختون معلوه

یومده اینجا خوب پس من زحمتو کم می کنم خداحافظ همین که می خواد پابه فراربزاره استاد می گه دخترم توچرادنبال ماتااینجااومدی کریستال که می فهمه

هیچ چاره ای جز گفتن حقیقت نداره برمی گرده ومی گه شماچی اموزش می بینین کارایناهم که یه نمه خصوصی بود وسری یکی از شاگردای استاد به

کریستال می گه به توچه ما کی هستیم چیکاره ایم برو به خاله بازیات برس به کریستال که برخورده بود گف صداتو ببر واس من صداتو میبری بالا فک کردی ازت

می ترسم شمامثلا کی هستین که من ازش بترسم همتون شاگرد یه استاد پیر وازکارافتاده شاگردای استاد وقتی اینو کریستال می گه شمشیراشونو به

طرف کریستال می کشن کریستالم نمی ترسه که هیچ جرئتش بیش ترمی شه زبون درازی می کنه وباصدای بلند سرشون دادمیزنه می گه هیچ میدونین

شماشمشیرتونو به طرف چه ادم بزرگی کشیدین اهای اقای استاد این چه شاگردای بیشعوریه که توتربیت کردی اخلاق گند اعصاب صفر استاد به شاگرداش

می گه شمشیرتونو غلاف کنین شاگردامی گن ولی استاد اون استاد می گه گفتم شمشیراتونو غلاف کنین بله استاد استاد به کریستال می گه که اونارزمی

کار هستن وسری کارمی کنن کریستال زرنگی می کنه ومی گه پس اگه نمی خواین نرمو به سربازا نگم محل زندگیتونو بایدبه من اموزش بدین خوب یالا اموزش

بده استاد مجبور می شه قبول کنه قسمت سوم روحتما بخونین چون خیلی جالب وقشنگ درضمن قسمتای عاشقی از 4به بعد شروع می شه

-------------------------------------------------------------------------


پایان نظرا بالای 100تا وگرنه قسمت بدی وجود نداره



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ دوشنبه 30 شهریور 1394 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ کریستا ادگار ] [ بده دستمزدمو () ]
آخرین مطالب